السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
95
سيره معصومان ( فارسي )
و آن حضرت وى را همراه با عدهاى به اكيدر فرستاد و او در آنجا به غنايم دست يافت و سهم خود را براى آن كسى كه او را نزد پيامبر برده بود ، آورد اما آن مرد از گرفتن غنايم خوددارى كرد و گفت : من تو را به خاطر خدا نزد آن حضرت بردم . قيس بن نسيبه از بنى سليم نزد آن حضرت رفت و هر پرسشى كه داشت از آن حضرت پرسيد و پيغمبر پاسخش را داد و او را به اسلام فرا خواند . قيس اسلام آورد و به نزد قوم خويش بازگشت و به آنان گفت : بيان روم و آواز فارس و اشعار عرب و اوراد كاهنان و كلام پادشاه حمير را شنيدم ، اما سخن محمد شبيه هيچ يك از سخنان آنها نبود ! ! چون سال فتح فرا رسيد از قبيلهء سليم هفتصد نفر به سوى رسول خدا ( ص ) رفتند و او را در قديد زيارت كردند و به اسلام گراييدند و در مقدمهء سپاه آن حضرت قرار گرفتند . پيامبر ( ص ) به راشد بن عبد ربه ، زمينى كه رهاط خوانده مىشد بخشيد . در اين زمين چشمهاى به نام عين الرسول ( چشمهء رسول ) قرار داشت . اين راشد ، نگاهبان بت بنى سليم بود . يك بار دو روباه بر سر آن بت رفته بول كردند . راشد با ديدن اين صحنه اين بيت را خواند : ارب يبول الثعلبان برأسه * لقد ذل من بال عليه الثعالب « 196 » آنگاه بر آن بت حمله كرد و آن را درهم شكست و نزد پيامبر ( ص ) درآمد . رسول خدا ( ص ) از او پرسيد : نامت چيست ؟ گفت : غاوى ( گمراه ) بن عبد العزى . پيامبر ( ص ) به او فرمود : تو راشد ( هدايتگر ) بن عبد ربه هستى . آنگاه راشد اسلام آورد . همچنين از همين قبيله قدر بن عمار نزد آن حضرت آمد و اسلام آورد و با پيامبر پيمان بست كه 1000 نفر از افراد قبيلهء خود را با اسبانشان به سوى آن حضرت بياورد . پس با وى نهصد نفر بيرون آمدند و صد تن را در قبيله بازگذارد . قدر بن عمار در بين راه به حال مرگ افتاد و پيش از آن كه بميرد بر هر سيصد نفر اميرى بگماشت و گفت : نزد آن مرد محمد ( ص ) روانه شويد تا پيمانى را كه با او بستهام ، به جاى آوريد . پيامبر ( ص ) از آنها دربارهء آن صد نفر باقيمانده پرسش كرد و آنها پاسخ دادند : قدر بن عمار آنها را در قبيله بازگذارد زيرا مىترسيد به خاطر جنگى كه ميان ما و كنانه است ، آنها ( از اين فرصت استفاده كرده ) بر ما حمله كنند . پيامبر ( ص ) به آنها فرمود : نزد آنها ( قبيله ) برگرديد كه بر شما ايرادى نيست . آنها بازگشتند و در همان حال كنانه نيز حمله كرد . از هلال بن عامر ، فردى به نام قبيصة بن مخارق نزد آن حضرت آمد و گفت : من از جانب قوم خويش بارى آوردهام پس مرا در آن يارى فرما . آن حضرت فرمود : اگر صدقات براى تو آوردند همه از آن توست . همچنين از همين قبيله زياد بن عبد اللّه خدمت آن حضرت رسيد . وى فردى جوان بود و ميمونه
--> ( 196 ) . آيا پروردگار است آن كه روباهها بر سر او بول كنند ؟ ! به راستى آن كه روبهان بر او بول كردند خوار و بىمقدار شد .